الهي، کوچه هاي دلم دلگيرند از سکوت، از تاريکي از غبار.
خدايا، مي ترسم از اين افتادنها و برنخاستنها. ميترسم از خودم، از اين تارها که وجودم را گرفتهاند، ميترسم از اينکه رهايم کني و به خويشم واگذاري.
يا لطيف، نور عنايتت را بر پنجرههاي غبارآلود دلم بتابان؛ سکوت لبهايم را فرياد بياموز و نگاهم را باران.
دستان بستهام را پرواز بياموز تا کبوتران استغاثهام آسمان حضورت را تجربه کنند. مرا از خويش رهايم کن و به خود بخوان. به خود بخوان و در خود بميران.
الهي، سپاس تو را که با يادت آرام مي گيرم و با نامت قدم بر مي دارم. با تو مي شود کوهها را در نورديد و به قلههاي روشنايي رسيد در جنگلهاي دور دست اتراق کرد و از چشمه هاي زلال برکت نوشيد.
يا ستار، تويي که دامن آلوده ام را مي بيني و رسوايم نمي کني؛ تويي که پاهاي فرسوده از گناهم را ميشناسي و نميشناسي؛ چه بگويم؟ که هر چه هست تو ميداني
علی ای همای رحمت ، تو چه آيتی خدا را
كه به ماسوا فكندي همه سايه هما را
دل اگر خداشناسي همه در رخ علی بين
به علی شناختم من بخدا قسم خدا را
به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سرچشمه بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
بر و اي گداي مسكين در خانة علی زن
كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را
بجز از علی كه گويد به پسر كه قاتل من
چو اسير تست اكنون به اسير كن مدارا
نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم شه ملك لافتي را
باميد آنكه شايد برسد بخاكپايت
چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را
چه زنم چو نای هر دم زنواي شوق او دم
كه لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهی
به پيام آشنائي بنوازد آشنا را






